تبليغاتX
Sadist...Masochist...Emo...Psycho

Sadist...Masochist...Emo...Psycho

...

بیا برای دانستن

بیا برای دانستن رازی که سالهاست در سینه ام خفته

راز سبز وجودی من

وجودیت ما

راز ویرانی

بشکنج هر آنکه سد راه توست

بشکنج هر آنکه مانع لذت توست

راز مرا بشنو...

عمل کن به آنچه ویران کند دنیای دشمنانت را

دنیای حسودان را

دنیای آن کثافت های که زندگیت را

به سپوختنگاه روسپیان مبدل کرده اند

و خون آبه و صدای فریاد در آن می پیچد

فریادی دردناک...!!

اخبار سقط جنین بعدی را می شنوم

قدم بزن

در میان کپه های کودکان شش ماهه

باقیمانده ای از گایش نامشروع

لبخند بزن به اجساد بی جان و سفید

کشیشان را خبر کنید، روسپیان را به آتش کشند

روستاییان را خبر کنید، ناقوس کلیسا را به صدا درآرند

فردا نیز روز گناه است

دعا کنیم

دعا کنیم تا گناهان فردایمان سبک تر شوند

اعترافاتمان را در گوش روحانی انجیل به دست زمزمه کنیم

اشکهایمان را بر صلیب آویخته از گردن بریزیم

ما پیروان این دین هستیم...

شادی ممنوع، شهوت ممنوع، تفکر ممنوع است

گناه کن تا برای بخشش دعا کنی

خون بریز تا کسی که کشته می شود دعا کند راحت تر بمیرد

خون بریز تا بیننده دعا کند نمیرد

خون بریز تا دعا کنی برای بخشایش

خون بریز...باشد که خدایگان از این همه دعا خوشنود باشند

خون بریز...

دعا کنید فردا خون بیشتری بریزد...

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:35  توسط X  | 

 

 

در تاریکی قدم می زنم...در جنگلی وسیع و مسکوت...

صدایی به گوش نمی رسد, جز صدای چک چک مایعی در نه چندان دوردست...

جلو می روم...گوش می کنم...صدای آب؟؟؟

نه, خیالاتی خام برای پنهان کردن ترس...

پاهایی معلق در هوا...یک جسد...صدای چک چک...

صدای قطرات خونی است که بر روی زمین مرطوب جنگل می چکد...

جسد دست ندارد...

کلاغی به روی آن نشسته, بی رحمانه منقار خنجر مانندش را در چشم

لاشه ی آویزان از درخت فرو می کند...

صدای چندش آور له شدن چیزی ژله مانند در فضای خفه ی جنگل می پیچد...

چندش آور است...

به خود میام, باید بدوم, باید فرار کنم

ولی ترس قدرت را در پاهایم منجمد کرده است, صدا...

قدم هایی محکم بر روی زمین گلی...

الان من هم به جسدی فاقد دست بدل می شوم...

فکرم کار نمی کند...

گامهای مهاجم نزدیک و نزدیک تر می شود...

جیغ...

کسی در گوشم فریاد گوش خراشی سر می دهد...

زجه می زند...

می فهمم...درک می کنم...خودم هستم...

کاری جز این نمی تونم بکنم...

جیغ می کشم, و برق تبری را در هوا می بینم...

منتظرم خون فوران کند...

و چشمانم را می بندم...

فریادی از تمام لایه های وجودم...

جیغ هایی در تاریکی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:42  توسط X  | 

 

 

من اسیرم...کمک...!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:31  توسط X 

 

انسانیت چیز خوبیست...اگر کسی برایش حرمت قائل باشد...

اگر کسی باشد که رعایت کند آن را...

ولی افسوس که همه به راحتی سخن می گویند و به راحتی تکذیب می کنند

و بی هیچ دلیلی تمامی اراجیفی که تحویل داده اند برعکس می کنند

هر گونه به نفع باشد آن را تغییر خواهند داد...

این است آدمی...

موجودی انتقاد ناپذیر و بی منطق...

دروغگو...

و چند پهلو سخن...

که کذب می کند برای نفع خود...

که فقط به خود می اندیشد و بس...

برای پاداش از جان دیگری مایه می گذارد

و بی هیچ درنگی دیگران را پیش مرگ خود می کند...

آدم فروشان...دوستان...دشمنان...نزدیکان...عاشقان...

همه و همه به فکر نفع خود هستند...

انسانیت چیز خوبیست...اگر کسی برایش حرمت قائل باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 20:9  توسط X  | 

 

 

بشتابید...بشتابید ای انسانها...و نفرت مرا در آغوش کشید...

و سرانجام روزی خواهد رسید که آوار کنم دنیایتان را با نفرت...

من نابود کننده ی این جهانم...

من قدرتم را در زور یافتم...

اعتمادم را در خیانت دوستان...

نفرت را در آغوش گرفتم و خودم را به آن سپردم, تا بگیرد حق مرا از شما...

و سرانجام روزی خواهد رسید که آوار کنم دنیایتان را با نفرت...

بروید به جهنم...همتان بروید...از جلوی دیدگانم گم شوید...

و بروید قبل از آنکه نفرینتان کنم...

به راستی که قدرت عظیمی ست نفرت...

من ویران می کنم تو را...وعقاید بی مصرف تو را...

و تو سرانجام روزی راخواهی دید که آوار کنم دنیایت را با تنفر...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:28  توسط X  |